تبليغاتX
پژواک سکوت
گروه فرهنگی و هنری کانون ناشنوایان استان آذربایجانشرقی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:12  توسط کانون ناشنوایان استان آذربایجانشرقی  | 

اس ام اس مخصوص شب یلدا

 

============ =====

 

 

 

 

============ =====

 

چون تیر رها گشتـه ز چلّـه شده ایم


مهمان شمــا در شب چلّـه شده ایم

از برکت ایـن سفــره ی الــوان شما

تا خرخره خورده،چاق و چلّـه شده ایم

------------ --------- ------

محفل آریائی تان طلائی .... دلهایتان دریائی

شادیهایتان یلدائی

 پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی . . .

------------ --------- ------

قیمت پماد سوختگی شب یلدا(چله)خیلی خیلی بالا میره.

اگه نگرفتی زود تر بخرش شاید هندوانه ای که گرفتی سفید در بیاد هااا

اون وقت لازمت میشه!!!

------------ --------- ------


بیا ای دل کمی وارونه گردیم ، برای هم بیا دیوونه گردیم ، شب یلدا شده نزدیک ای دوست

، برای هم بیا هندونه گردیم . شب یلدا مبارک

------------ --------- ------

میان دوستـــان افتاده ای تک / رخت هندونه ،زلفت عین پشمک!

برایت می زنم اینک پیامک / شب یلدای تو ای گــــــل! مبارک!

حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد . . .

.----------- --------- -------
.
تو میری و من فقط نگاهت می کنم ، تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم ، بی تو یک عمر

فرصت برای گریستن دارم ، اما برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست ،

تا یلدایی دیگر انتظارت را خواهم کشید . . .

------------ --------- ------

چند ساعت بیشتر به آخر پاییز نمونده، جوجه هاتو شمردی!؟

------------ --------- ------

توی سرمای این شب طولانی به فکر بی خانه مان هایی که چشم میزنند

زودتر صبح بشه هم هستی ؟

------------ --------- ------

شادیتون 100 شب یلدا دلتون قد یه دریا توی این شبای سرما یادتون همیشه با ما

یلدا مبارک . . .

------------ --------- ------

روی گل شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، خندتون مانند پسته و

عمرتون به بلندی یلدا . شب یلدا مبارک . . .

------------ --------- ------

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را

باید جشن گرفت

یلدایتان مبارک.

------------ --------- ------

ما منتظر صبح شب یلداییم

دستی به دعا تا فرج فرداییم

 . . .
------------ --------- ------


من دارم جمعه می رم، فکر نکنم دیگه همدیگر رو ببینیم... منو فراموش نکن و به خاطر تمام

 بدی هام منو ببخش...

از طرف پاییز - یلدا مبارک


------------ --------- ------
آماده باش

.

.

فردا روز بزرگیه روزی که منتظرش بودی

چشم همه به تو

خیلی روت حساب کردم فردا شمرده میشی

------------ --------- ------

تو خوشگلترین، خوشتیپ ترین و با کلاس ترین آدم روی زمین هستی

اینم هندونه شب یلدات! که زدمش زیر بغلت زود بدو  بذار ش تو یخچال تا خنک بشه!

------------ --------- ------

بین چگونه قناری ز شوق می لرزد

نترس از شب یلدا بهار آمدنی است

------------ --------- ------

اینم یه اس ام اس مخصوص شب یلدا. واسه افرادی كه دوستشون داری بفرست میدونم

 خوشحال میشن. نگران هزینشم نباش یه شب كه هزار شب نمیشه.

عمرتون صد شب یلدا

دلتون قدر یه دنیا

توی این شبهای سرما

یادتون همیشه با ما

دل خوش باشه نصیبت

غم بمونه واسه فردا

------------ --------- ------

حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد . . .

------------ --------- ------

همهً شب های غم آبستن روز طرب است

یوسف روز ز چاه شب یلدا آید

ارسال از طریق ایمیل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:7  توسط کانون ناشنوایان استان آذربایجانشرقی  | 

در پاسخ به تقاضایی دوستان همشهری عزیز ما برای دعوت گروه سرود  پژواک سکوت میتوانند همه روزه به وقت اداری با

شماره تلفن۵۵۱۷۹۶۸

با روابط عمومی کانون ناشنوایان تبریز تماس بگیرند و یا به آدرس خیابان هفده شهریور قدیم- کوی برق لامع -کوچه

ملا علی اکبر- پلاک۱۷۳

کانون ناشنوایان تبریز مراجعه نمایند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:52  توسط کانون ناشنوایان استان آذربایجانشرقی  | 


.


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 14:2  توسط کانون ناشنوایان استان آذربایجانشرقی  | 

ابر و ابریشم و عشق

 

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.

یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !

مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

 

 

نویسنده: عرفان نظرآهاری

منبع: در سینه ات نهنگی می تپد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 7:33  توسط کانون ناشنوایان استان آذربایجانشرقی  | 

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و  منتظر شوهرش می باشد

 

وبلاگ اخبارجالب

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد وبلاگ اخبار جالب

 

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا  شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد.

 

لحظه ای که  متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

وبلاگ اخبار جالب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 23:53  توسط کانون ناشنوایان استان آذربایجانشرقی  | 

ريسك پذيري

 

دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.

دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!

و بدين ترتيب دانه روئيد.

دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.

و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.

مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.

 

آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند.

 

"پتي هنسن

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:5  توسط کانون ناشنوایان استان آذربایجانشرقی  | 

از عشق بند نسازید !!
به هم عشق بورزید

اما از عشق بند نسازید

عشق باید موهبتی باشد آزاد و رها كه داده می‌شود و گرفته می‌شود اما در این میان، نباید توقع و تقاضایی باشد. در غیرِ این‌صورت، با هم خواهید بود اما با فاصله‌ای كیهانی از یكدیگر زندگی خواهید كرد. بدین‌سان، دیگر بینِ شما پُلِ تفاهمی ایجاد نخواهد شد زیرا شما حتی فضای ایجادِ پُل را نیز از هم ستانده‌اید.

بهتر آن است كه عشق، دریایی باشد موّاج و دو ساحلِ وجودِ شما را به هم بپیوندد.

عشق را به پدیده‌ای ایستا تبدیل نكنید.

عشق را با عادت، دچارِ ملالت نكنید.

اگر عشق و آزادی را با هم داشته باشید،

درسِ مقصود را از كارگاهِ هستی فراگرفته‌اید.

مقصود از حضورِ شما در این هستی باشكوه،

آزادانه عشق‌ورزیدن است.

عشق، هرگز تردید نمی‌كند و حسادت نمی‌ورزد.

عشق، هرگز آزادی معشوق را نمی‌ستاند.

عشق، هرگز خود را تحمیل نمی‌كند.

عشق، آزادی می‌بخشد.

زندگی بسیاری از ما در اندوه و هراس می‌گذرد. بنابراین، می‌آییم و بی‌آن‌كه عشق بورزیم و زندگی كنیم، می‌میریم.

بسیاری از آدم‌ها حتی متوجه نمی‌شوند كه به دنیا آمده‌اند.

آنان چنان می‌آیند و می‌روند كه گویی هرگز نیامده‌اند

زیرا با عشق بیگانه‌اند.

بیگانه‌ی با عشق، آشنای خویشتن نیست.

عشق است كه آدمی را حقیقتاً به دنیا می‌آورد.

بدون عشق، زندگی در خوابی سپری می‌شود كه به مرگ می‌ماند.

عشق، طلیعه‌ی بیداری‌ست.

بیدار شویم و ببینیم كه هستیم، و چه وزنی دارد بودن!

بیدار شویم و همه‌ی زندگی را به شعر و شور و شعور تبدیل كنیم.

زندگی را زیستنی‌تر و دوست‌داشتنی‌تر كنیم.

زندگی را به رقص آوریم.

زندگی، فرصتی یكّه و مغتنم است.

این فرصت را فقط و فقط صرف حقیقت كنیم،

نه دروغ.

گاهی فراموش می‌كنیم كه برای چه از عدم تا به اقلیم وجود، این‌همه راه آمده‌ایم.

ما به ضیافتِ هستی دعوت نشده‌ایم تا جمع كنیم و با خود ببریم.

آمده‌ایم تا ببخشیم و خود را پیدا كنیم.

آمده‌ایم تا عشق را، ایمان را، امید را، دوستی را و نان را با دیگران قسمت كنیم.

آمده‌ایم تا خلأیی را پركنیم

كه فقط و فقط با وجود ما پرمی‌شود و بس.

آمده‌ایم،

تا با هستی آگاهِ خویش،

هستی هست‌ها را به ثبوت برسانیم.

اگر عشق نباشد، ما نیز نیستیم و اگر ما نباشیم، چگونه می‌توان گفت كه اساساً چیزی وجود دارد؟

آمده‌ایم تا با آمدن‌مان، بر خوبی‌ها و زیبایی‌های عالم چیزی اضافه كنیم.

بی‌حضورِ ما، نمایش باشكوه زندگی، چیزی كم داشت

و آن، تمامی نمایش بود.

آمده‌ایم تا بازیگر خوب صحنه‌ی زندگی باشیم.

عشق، مجالِ این بازی خوب را فراهم می‌آورد.

همه‌ی ما گاهی احساس می‌كنیم كه به دام دغدغه‌های زندگی روزمره افتاده‌ایم‌. در چنین لحظه‌ای است كه راهی به بیرون از این دام جست‌وجو می‌كنیم.

آیا راهی به بیرون از اضطراب‌ها، فشار‌ها و ترسهای پیشپاافتاده‌ی زندگی روزمره وجود دارد كه مرغِ دل‌ را به آن‌سو هدایت كنیم؟

بی‌تردید چنین راهی در وجودِ تك‌تك ما تعبیه شده است.

اشتیاق پر و بال زدن در هوای آزاد،

اشتیاقیست كه هستی بسیط و یگانه در دل ما گذاشته است تا هیچ‌وقت راه خانه را گم نكنیم

و در قفس نیفتیم.

این راه‌، راه عشق است.

فراموش نكنیم مرغ از آن‌روز زینت‌بخش سفره‌های ما شد كه پرواز را فراموش كرد.

مرغِ دل، در قفس روزمرگی‌ها می‌میرد.

دل، پرنده است،

آزادی می‌خواهد.

دل را رها كنیم

تا عشق بورزد.

 

مسیحا برزگر
 ارسال از طریق ایمیل
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 13:29  توسط کانون ناشنوایان استان آذربایجانشرقی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:29  توسط کانون ناشنوایان استان آذربایجانشرقی  | 


در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای

جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد.. با سینی

به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز

می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا

 آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و

به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو

به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به

غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان

سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم..»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم

 سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا

ارسال از طریق ایمیل






+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:8  توسط کانون ناشنوایان استان آذربایجانشرقی  |